قبول کن
تو تلخ می خندی
آنقدر که
اگر خودت هم نخواهی
زمین می ریزند
دندان هایت
یکی
یکی.
لابد اگر
تمام کنم این شعر را
می گویی : من یک تنه صد تا مانکن را حریفم.
می دانم
ولی قبول کن
تو تلخ می خندی.
آنقدر که
اگر خودت هم نخواهی
کو ژ پشت می شوند
همه ی مانکن های تریکو
یک دفعه.
با لباس های اجاره ای از
سکینه خانم.
یادت آمد سکینه خانم ؟؟؟؟؟!
همان پیر زن کنار تیرک برق .
- - از مور چه ها
دیشب
تکه نانی قرض گرفت
برای سیر کر دن نوه هایش .
حالا دیگر ..
قبول کن
تو تلخ می خندی !
در جیب هایم
مي خواهم
چند تومن عشق بخرم
ليز مي خورد
زبانم از دهانم
حوصله ي چانه زدن ندارم .
چانه نزده ام
حتي وقتي كه
ایدز گرفت
دست هایم
در چشم های تو.
كسي كه
دیروز
داروي تاريخ گذشته
اين را به من سفارش كرد:
فرصت کردی
بشمار
موزاییک های پیاده رو را
خيابان پارتی گرفته است
بگذار
جیغ هایم را
در جیب هایت
جمع کردی
زود باش
پس بده!؟
با توام ....
می خورند
ماده گنجشک ها
قرص ضد بار داری
به 10 تا نرسیده
هنوز جمعیت آسمان.
اصلن بی خیال ...
برقصند
با رقا صه ها
برق بزند
لای منقارشان
دانه های ایکس
به من چه....
حالا تو ؟!
هی کارت دعوت بفرست
چه فرقی می کند
"من در مهمانی گنجشک ها
باشم یا نباشم"
مهم اینست
آپارتمان می سازند
از برج میلاد
بلند تر
بساط صبحانه هم دارند
- کله پاچه ی آدم-
من صبح
زیر درخت گیلاس
می خواندم
رمان پرنده ها را
قلاب گنجشک ها شدم
جیغ کشیدم
زرنگی کردی
جیغ هایم را
در جیب هایت
جمع کردی
زود باش
پس بده ؟!

بالاخره نمایشگاه هم تموم شد نمایشگاه صنایع دستی ایران را میگم
قفل در نمایشگاه را کیپ بستند و کلی خاطرات تحویل مردم
دادند . می دونید چییه نمایشگاه برام بیشتر جالب بود:
اینکه از هر قوم وملتی که باشی مهم نیست مهم اینه که یه خانوم
اذری یا یه خانم کردی یا فارسی فرقی نمی کنه به اصالت خودش بر می گرده
و با خرید اشیای هنری از نمایشگاه - فرهنگ هنر را زینت بخش زندگیش می کنه
راستی یادم رفت بگم این نمایشگاه در مشگین شهر بر گزار شده بود به مدت 7 روز .
از من هم خواسته بودند برای افتتاح نمایشگاه یه مطلب بنویسم
منم اینو نوشتم تا چه قبول افتدو چه در نظر آید.
این قالی بره آهو می خواهد
هر چه رنگ بزنی
...خوبتر
درستش اینست
مشتی شکوفه هم بر دار
آنقدر که چشم بی هنر کور شود...
مبارک باد
این قالی !
نخ ها هم دارند
کم کم بهار می شوند
هزار زمستان هم بخواهد
برف نمی شود این قالی .....

صدای چرخ خیاطی
روی اعصاب اتاق راه می رود
مشت های مادرم
پر از قرص آرام بخش است
حرف هایم زیر پای
چرخ خیاطی سر می روند
وزیگزاگ می خورد
خنده هایم
شاید فقط فهمیدند حرف هایم را
پیراهن خیس کال
و منتظر
آویخته بر بخت رخت
دست آفتاب
می فشارد
پستانهایش را
..
خفه مي شود
هوا
باران پشت به ما مي كند
و كمي آنطرف تر
رخت هاي پاره –پوره ي مردان اساطير مي شويد
بيست و چندم قرن است
كه باد
اينقدر حرص مي خورد
توبيخ مي نويسد و
روي نيمكت پارك نشسته است
روزنامه ي باطله ي تاريخ مي خواند؟!
چه برسر ما مي آيد ؟!
ببين بهار
چگونه بنگاه املاك باز كرده است
و زمين مي فروشد
ارزان؟!
غبار هم روي روشنايي
م
د
ا
م
جوش مي زند
كاش مي شد
خورشيد
فقط يكبار
دوش بگيرد
در حمام خانه ي ما
و زنبيل كنفي بدست
از ميوه فروش محله ي ما
يك كيلو سيب بخرد.
صفوف بیوه عروسان را می بینم
که در ایستگاه نکوهش مردم
گروه ساقط مردم
در حالی که جسدهای شوهر شان را
بر دوش می کشند
و حرکت از حس ترس
روی نقطه ی حساس شرم
مرده است
وداماد های چوبی را می بینم
که زن هایشان دندان های خشم جویده اند
و نوزادان تخته ای بار گرفته اند
امروز یا فردا
زمین در چندمین ایستگاه

روز های آخر اسفند
صف بسته اند
توی قوطی تقویم
دختر کبریت فروش
می سوزاند روز اول را...
سردش است
بلوز می کند
همه ی بخاری های دنیا را
وتا...
روز آخر
روز آخر را می سوزاند
مقاله می خواند تریبون
حمایت از کودکان بی سر پرست" "
آنقدر گرسنه است
گرسنه
که ساندویچ می کند
همه ی میکروفن های دنیا را.

کلاس 2
شب بالا می کشد ما را
به روی نیمکت ها
من معادله حل می کنم
تاریخ ورق می خورد
و تو مرور می شوی
در دور ه ی رنسانس
برق می رود
و خاموش می شود
ماه
ما به فانوس دخیل می شویم
طاقچه در بغل دیوان
حافظ
مغرور می شود
تو آرام می خوابی
همراه آفریده هایت
من همچنان معادله حل می کنم
