و این منم
زنی تنها
در استانه ی فصلی سرد
درابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس وساده وغمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی فروغ
***
پنجره ی عزیز!
به جایم بنال
من...؟!
لالم
لال پر حرف
و زندان بان چشم هایم
فقط در یک لحظه
محکومم کرد
وقتی ...
تا سیر به موی پیر دختران نگاه کردم
ابلیس هایم ریسمانم داد
و صداقتم 13005 را زوزه کشید
تنه ی شناسنامه ام را جادو کرد
و حکم نوشت
***
باید کفن اضطراب بپوشم
خود سانسور شوم
و تبصره های حساس تو را
مو به مو از بر کنم.
***
آی...پنجره!
راستش را بگو
لای خطوط ماده هایت
چند عروس طلسم شد؟
که اینچنین
عمود عاطفه ام معترض است
و جسم عروسکی ام
زیررژه ی حشره های ذکور
لکد می شود.
چه می خواهند؟!
پیوند الکی
و پودر یک بوسه.
***
راستش را بگو
تنفس من هست
که سرخ می ریزد؟!
یا لبخند هوس؟
مست می شود
و خمیازه ی عابری را
آلوده می کند.

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی ونگاه و سکوت
فروغ
من جمعه ام
چند صد من پای برهنه
و هزار مایل کوچه ی خالی
من جمعه ام .